در میان کلماتی بی‌صاحب

مهدی سرباز

نبلزاد[1] به زندگی خودش که به‌شکل گوژپشت کوتوله درآمده
اشاره می‌کند
سایه دست از زیر چانه در می‌آورد و چیزی را تا ته سر می‌کشد
زخم‌خوان[2] می‌گوید:
قطرات خونی که از سایه می‌رود
لکه‌های سیاه درشتی‌ست از اجتماع برف‌نشینان شهر؛ که به‌یک‌باره به غارغار برخاسته‌اند

 نبلزاد آن را همه جیغ می‌شنود

 تنی از حذف، سر افتاده را در پیاده‌رو نشان می‌دهد
سایه، با تنی در جوی فضلاب و سری در پیاده‌رو، به مسیر ادامه می‌دهد
مسیر از میان کلماتی بی‌صاحب می‌گذرد
تنی از حذف، یکی را بر می‌دارد
چیزی شبیه یک نام ناکامل
ضربه‌خورده از میان
یک سکتگی
       -چیست؟
       -شکستگی.
سایه به‌سوی شکستگی خم می‌شود
گردنش درست در میانه قرار می‌گیرد
در میانه‌ی شکستگی

زخم‌خوان می‌گوید:
زن تلاش کرده بود از سوراخی به‌اندازه‌ی عدسیِ چشم
خودش را خلاص کند

نبلزاد چشم بر ضربه می‌گذارد اما گوژپشت می‌کشدش به‌عقب‌

جیغی چنان‌که از صخره فرود آید
می‌نشاندش بر زانو‌
یکی را بر می‌دارد
          -چیست؟
          -نتوانستم بخوانم.
بر زمین می‌افتد خونی کش‌دار از  دستان نبلزاد
قابل خواندن نیست
زخم‌خوان ادامه می‌دهد:
اغوا امکان عبور تن از سوراخی کوچک‌تر از عدسی چشم است
که در انبار کشتی بردگان زاده شد
تنی از حذف رقص اجباری بردگان[3] بر عرشه را از حافظه‌اش برمی‌دارد و چنان‌که ماهی‌ی را در آب رها کند
رهایش می‌کند
رقص، غوطه‌ور در میانه‌ی کلمات بی‌صاحب
سوار بر قایق بادی می‌شود
همه سوار بر قایق بادی می‌شوند
و باد چون سگی که توپی به‌سوی آن پرتاب کرده باشند
قایق بادی را به دندان می‌گیرد

گوژپشت یک‌سره بالا می‌آورد
نبلزاد چشم از زندگیِ دریازده‌ی خویش برمی‌دارد
سایه کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود
چندان‌که لکه‌ی سیاه کوچکی در کنار زخم‌خوان

آفتاب عمود
آفتاب عبوس
فرود می‌آید بر مهمان‌های ناخوانده‌
رقص چون بچه‌گردبادی معصوم، فضای تهی را به درون می‌کشد و گوشه‌ی قایقی که عرشه ندارد کز می‌کند
نبلزاد سایه را، که کنون تنها زخمی‌ست سیاه، به رقص نشان می‌دهد
زخم در حافظه‌ی رقص عاجز از ایستادن
فرفره‌یی از خون که برای آخرین‌بار چرخانده می‌شود
چرخیده بود
یکی‌یکی دست در آن فرو کرده بودند ملوانان
به‌نشانه‌ی دوستی بی‌پایان
گذاشته بودند نقش پنجه‌‌های‌شان‌ را بر پوزه‌ی کشتی
سرخ

گوژپشت رنگی بر صورت ندارد
اما دیگر بالا نمی‌آورد
سایه همراه با شب بازمی‌گردد
زخم‌خوان می‌گوید
سرابی که شب‌اش می‌نامید
سکوتْ جان‌هایی‌ست که اطراف قایق بادی معلق‌اند
نبلزاد به‌سرعت اطراف قایق را وارسی می‌کند
به‌ترتیب به قایق می‌خورند و به‌عقب می‌روند
جان‌ها
نبلزاد تا نیمه‌مسحور خم می‌شود به‌سوی آب
اما گوژپشت می‌کشدش به‌عقب
تنی از حذف، آوا را می‌بیند که به‌آهستگی از روی جان‌ها به‌سوی گوژپشت چنین حرکت می‌کند:

«ای سرود محزون بی‌پناه

بر او چه می‌خوانی

از آن‌روز به امروز

به فردا

که از خیال درون خویش

می‌لرزد»[4]

گوژپشت، گوش‌های نبلزاد را با دو دست می‌بندد
آوا جا خوش می‌کند در کنار رقص
و رقص، چون بچه‌گردبادی معصوم او را به درون می‌کشد
قایق بادی از میان‌ جان‌ها راه باز می‌کند به دور

 آرزوهای بی‌پناه
آرزوهای کوچک روی آب
آرزوهای باردار
بدرود
بدرود
بدرودگویان آوا هیچ را میان ماشین از کار افتاده‌ی قایق بادی می‌ساید

نبلزاد اما برای ساعت‌ها از دور شدن چشم برنمی‌دارد
گوژپشت حسرتی که نبلزاد را فراگرفته
چون علف‌های هرز می‌کَند
می‌کند
می‌کند
و لعنت می‌فرستد

موج چون نیایشی زیر لبه‌های قایق بادی ادامه می‌یابد
و ماه دامن سفید خود را چون نوری کم‌سو بر اقیانوس پهن می‌کند
سایه، غوطه‌ور در تاریکی
دور می‌زند اطراف قایق بادی را
و خونی که از او می‌رود، برای لحظه‌یی قایق را میان یک دایره قرار می‌دهد
گوژپشت، نیلوفرهای آبیِ ذهن نبلزاد را تا صد و چهل‌ودو می‌شمارد
و به دریا می‌ریزد
صد و چهل‌ودو دست بیرون‌زده از آب در چشم به‌هم‌زدنی زیر کشتیِ غول‌پیکر محو می‌شوند
زودتر محو می‌شوند دست‌های کوچک‌تر
سایه خون خویش بر عرشه‌ی کشتی غول‌پیکر را به‌جا می‌آورد
رقص به‌درآمده از هیأت بچه‌گردبادی معصوم
چون ولع
از طنابی که پایین انداخته‌شده بالا می‌رود
در انبار کشتیِ بردگان
به‌ترتیب روی عرشه می‌کشاند
تن‌های روی هم افتاده را
کشتی با صورتی از پوزخند ملوانان دور می‌شود
و رقص، به‌رسم خداحافظی
صدای ساییده‌ی زنجیرها را بر عرشه‌‌ی کشتی غول‌پیکر دوچندان می‌کند
آوا پوزخند خداحافظی را بر صورت گارد ساحلی یونان
زمانی‌که تقلای جان‌ها بر آب را شرط می‌بست
به خاطر می‌آورد

که پیروزمندانه گفته بود:
                                «رفت، رفت زیر آب»[5]

نبلزاد این‌همه را زوزه‌ی دسته‌جمعیِ نهنگ‌های گوژپشت می‌شنود
زوزه‌‌ها نور کم‌سوی ماه را تیره و تیره‌تر می‌کنند
موج‌ چنان‌که بر طبلی بزرگ بکوبد
با آوا یکی می‌شود و به جمع  زوزه‌ی دسته‌جمعی نهنگ‌های گوژپشت درمی‌آید
قایق بادی در تشییع طولانیِ به پیش می‌رود

باران عمود
آسمان عبوس
مه ضعیف خود را در هیأت یک عنکبوت
دور مهمان‌های ناخوانده می‌پیچد
گوژپشت قایق کوچک درحال نزدیک شدن را می‌بیند
قایق نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود

                             (دوازده سرنشین تقسیم‌شده در چند دسته)
آن‌که تار می‌نوازد می‌خندد
دلقکْ جام در دست داشته‌ی خود را بی‌آنکه نگاه کند، سر می‌کشد
دو قایق در کنار هم پهلو می‌گیرند
و مه جای تمام چهره‌ها را پر می‌کند
نبلزاد جامی را که دلقک ریخته سر می‌کشد
صدایی زنانه درمی‌آید:
                                «عازمان شهر من
                                عازمان شهر من»

آن‌که تار می‌نوازد می‌خندد
زخم‌خوان، حرف‌های دسته‌ی سوم را که معلوم نیست کجا نشسته‌اند، جمع می‌کند:
اولی: «و اکنون كه زمين به لرزه درآمده و كوه‌ها به‌سان ريگ روان به دنبال می‌آیند.»
دومی: «وقتی اشقلون این واقعه را ببیند وحشت‌زده خواهد شد.»[6]
سومی: «قسم به عصر[7] که من آن را به چشم دیده‌ام.»

صدای به‌هم خوردن دو پیاله، تزئینی بر جمله‌ی «مقصدی در کار نیست»
قطع شدن خنده‌ی آن‌که تار می‌نوازد
آب دو قایق را از هم دور و دورتر می‌کند
و مه جز صدا باقی نمی‌گذارد
و صدا جیغ گوژپشت است
که در سه کلمه تکرار می‌شود
نبلزاد
نبلزاد
نبلزاد نیست

و نبلزاد ساعت‌هاست که دیگر در قایق بادی نیست.

در هوا یکی می‌شود جیغ گوژپشت با دسته‌ی مرغان دریایی
به چرخش درمی‌آیند جیغ‌های کوتاه و خفه‌، اطراف قایق بادی
و بر لبه‌ی آن، گوژپشت قطعه‌های کوچکی تصور می‌کند خود را
و این هوس برای لحظه‌یی او را در کام مرغان دریایی فرومی‌برد
تنی از حذف،  زندگی بی‌صاحب نبلزاد را از لبه‌ی قایق به‌عقب می‌کشد
گوژپشت زخم‌های کوچک تازه‌نفس را می‌شمارد
و صدایش در میان جیغ‌های مرغان دریایی گم می‌شود

تنی از حذف فریاد می‌زند:
                آن‌جاست پرچم شاه به‌خاک‌سپاران
                آن‌جاست
پرچم در دوردست به اهتزاز درآمده:
                «شاید پنهان
                شاید گم شده
               آه اگر گم نشده باشد چی؟»[8]

قایق بادی چون بچه‌نهنگی مرده بر ساحل آرام می‌گیرد
گوژپشت در پیاده شدن بر زمین می‌خورد
تنی از حذف دستمال روشن گل‌گلی را جای چشم‌های خالی گوژپشت می‌بندد
و گوژپشت سر خالی از چشم را برای آخرین‌بار رو به دریا می‌کند
تا از آنچه رها کرده مطمئن شود
زخم‌خوان، جمله‌یی را برای عبور به دربان می‌دهد
دربان زیر لب آرام می‌جود:
«وقتی اشقلون این واقعه را ببیند وحشت‌زده خواهد شد.»
دروازه باز می‌شود و صدای پای‌کوبی از اعماق به برون می‌خزد

آوا گیج می‌رود
تنی از حذف می‌گوید:
-بی‌شباهت به گردش زندانیان ون‌گوک نیست.
-چی بی‌شباهت به گردش زندانیان ون‌گوک نیست؟
-دیوارهای اعماق، گوژپشت، دیوارهای اعماق.

و دیوارهای اعماق چنان طراحی شده بودند که با هرقدم بیش‌تر به درون آن بلند و بلندتر می‌شدند و صدای پای‌کوبی کوتاه و کوتاه‌تر

بلندگوها ساعت را دوازده ظهر اعلام کردند و تازه‌واردان را به‌صف فراخواندند
تنی از حذف به صف می‌شود و در عقب او بقیه
روبه‌رو صف طولانی از جان‌های تکیده
یکی با جای خالی قلب
دیگری تنها سر
بعدی فقط چشم
نیمه
و از همه عجیب‌تر
آن دو کفش، فقط دو کفش
یا در آن ابتدا، آن پیراهن‌های خالی در جوار زن
ساعت در بلندگوها شش عصر می‌شود
خورشید چون چراغ‌نفتیِ بزرگ به‌یک‌باره ته می‌کشد
در پشت دیوارها
صف کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود
تنی از حذف خود را کنار میز می‌یابد
میزی که نیمه‌ی برآمده‌ی دیواری کوتوله است

«کنون در انتها، ای پناهندگان از شر
راه باز کرده در آغوش شاه به‌خاک‌سپاران
در میان کلمات بی‌صاحب‌اش
در دفتری پر از دهلیز
که جز به خود راه باز نمی‌کند
به صف آیید.»

به صف می‌شوند جان‌های تکیده
یکی با جای خالی قلب
دیگری تنها سر
بعدی فقط چشم
نیمه
و از همه عجیب‌تر
آن دو کفش، فقط دو کفش
یا در آن ابتدا، آن پیراهن‌های خالی در جوار زن

زخم‌خوان می‌گوید:
اغوا امکان عبور تن از سوراخی کوچک‌تر از عدسی چشم است.

دیوارها بلند و بلندتر می‌شوند
صدای پای‌کوبی کوتاه و کوتاه‌تر


سرطان 1403 تا عقرب 1403

از دفتر «به تصرف درآمدگان» مهدی سرباز، نشر پاریس، 1405

یادداشت‌ها

 

[1]. نبلزاد (Nebelsad) اسم رمانی‌ست نوشته‌ی فرهاد فرهمند.

 

[2]. این نامی است که روی عکس‌خوانی‌های عبدالله سلاحی از آثار شکنجه بر بدن زنان زندانی نجات‌یافته از زندان طالبان گذاشته‌ام. تعدادی از این زنان پس از آزادی، از آثار شکنجه بر بدن‌‌شان عکس‌برداری کرده و آن را در رسانه‌های اجتماعی منتشر کردند.

 

[3]. در طول سفرهای تجارت برده در اقیانوس اطلس، که بردگان از غرب آفریقا به آمریکای جنوبی، شمالی و کارائیب منتقل می‌شدند؛ ناخدایان کشتی‌ها برده‌ها را در انبارهایی نگه‌داری می‌کردند که بسیار تنگ بود و تمام فضایی که در طول این سفر طولانی به آن‌ها اختصاص داده می‌شد، از فضای یک تابوت کمتر بود. در نتیجه‌ی کمبود فضا و تحرک کم برده‌ها، ملوانان آن‌ها را مجبور می‌کردند درحالیکه زنجیرهای بزرگی به پا دارند برای ساعت‌های متمادی برقصند تا به این ترتیب زمانی که در بازار مقصد عرضه می‌شوند، قوی و سالم به‌نظر برسند.

 

[4]. «سرود محزون»، شعری از خلیل دی‌فردی.

 

[5]. گارد ساحلی یونان برای بسیاری از مهاجران، فرشته‌های مرگ‌اند. فرشته‌هایی که مانع ورود مهاجران شده و آن‌ها را بازمی‌گردانند. اما این همه‌ی ماجرا نیست، در مواردی بسیار این فرشته‌ها، مهاجران را در دریا رها می‌کردند تا غرق شوند. این رها کردن به‌گونه‌های مختلفی اتفاق می‌افتاد، گاهی گارد ساحلی آن‌ها را دودستی داخل آب می‌انداختند اما در مواردی دیگر سوار قایق‌های بادی از پیش سوراخ‌شده کرده و در دریا رهای‌شان می‌کرد.

 

[6]. وقتی اشقلون این واقعه را ببیند وحشت‌زده خواهد شد. غزه از درد به خود خواهد پیچید و عقرون از ترس خواهد لرزید، زیرا وقتی ببینند صور قادر نیست جلو پیشروی دشمنان را بگیرد، امیدشان برباد خواهد رفت. غزه شکست خواهد خورد و پادشاه‌اش کشته خواهد شد و اشقلون به کلی از بین خواهد رفت. (زکریا باب 9 آیه 5. کتاب مقدس، ترجمه انجمن بین‌المللی کتاب مقدس)

 

[7]. سوگوند به‌عصر که واقعاً انسان دست‌خوش زیان است (قرآن‌الکریم، سوره‌ی العصر، آیات 1 و 2، ترجمه‌‌ی محمدمهدی فولادوند).

 

[8]. این بند را از یکی از شعرهای مرتضی فراوانی برداشته‌ام.