1.
قصهی قدیمیِ
دربارهی قصهی قدیمیِ گفته شده
که گفته نمیشود
سینه به سینه
مانندِ
زخ
م
ی
و بواسیر
جیغ راوی پیرش را روی لگن درمیآورد
قصهی واقعیِ که
با یک پیشگویی دربارهی گذشته
شروع میشود
– او که خفتهست گلویش در خواب بریده خواهد شد
2.
چوپان عصای لُختش را
با فشردهی گل میآراید
خاک
با گرفتن تو
حضیض را میپوشاند
وزش باد را
در دستهایت میشنوی؟
زیبای محتضر!
چشمهایت همیشه در حال مردناند و همیشه در حال مردن بودند
خوشبین باشم؟
به زندگی که پیچهی ترا سفید میسازد
مورچهها
فکرهایت را شلوغ میکنند
و زیر شال نُهگُلهات برف میبارد
زندگیِ که هر روز با پتنوسی در آن زمین میخوری
زندگی که
میافتد
و ترا از نفس میاندازد
که فراق چیزیست و مرگْ چیزی







