سه شعر

خلیل دی‌فردی

1.

با همان اصرار دلگیر از هر روز

به چشمان آیینه لعنت می‌گوید

در انتظار یک روز دیگر که چشم از او باز نمی‌دارد

به چشمانش بنگر!

نگاهش می‌لرزد از دلهره

انسان عادتی!

که خیالش را به رویایِ بیداری در خواب عمیق می‌بیند

به چشمانش بنگر!

بیهوده

از انتهایِ

بی پناه

چنگ بر روی بی‌ایمانی خویش می‌کشد

ای سرود محزون بی پناه

بر او چه می‌خوانی

از آن روز

به امروز

به فردا

که از خیال درون خویش می‌لرزد‌

2.

فاصله کوچکی است بین ما

از چشم‌هایم

تا به چشم‌هایت

چیزی که در این میان

در بی‌نهایت چشمان ما افتاده است

تنهایی ما است!

3

زنده‌ام به نور

آب

خاک

باد

هوا

و تاریکی

آه، چه دل انگیز خاطره‌ است زنده بودن!