یک جمعیت جستجو/ یک سطح پُر دیدن

(حضور در یک جنبش قلمروزدایی با شعری از مرتضی فراوانی)

عبدالله سلاحی

 دریافت یادداشت با فرمت پی‌دی‌اف

چشم‌هایم را می‌بندم
دهانم را جمع می
‌کنم در گلویم می‌ریزم
گوش
‌هایم را طوری که گویی کر‌م
جمع می
‌کنم تمامم را و می‌بندم
طوری که از بیرون مرده باشم
(آه اگر گم نشده باشد، چی | مرتضی فراوانی)

چگونه باید جستجویی را آغاز کرد که نه به پیدا کردن، بل به ادامه‌ی جریان دیدن امکان بدهد. چگونه می‌توان روشی به وجود آورد که با آن از چشم‌های بسته در جستجو کار بگیریم؟ اصلاً می‌توان دهان را جمع کرد و در گلو فرو برد؟ و اگر امکان داشته باشد آیا می‌توان با این دهان فروخورده، کاری کرد که نمی‌دانیم چه خواهد بود؟ همین‌طور گوش‌ها، یا هر اندام دیگری، اگر جمع شوند و در خود فرو بروند، آن‌وقت چه رخ خواهد داد؟

به‌طوری باورنکردنی‌ درحال پرسش از چیزی هستم که آن را، به تأسی از شعر مرتضی فراوانی، «آنچه که نیست» می‌خوانم؛ شعری در جستجوی آنچه که نیست. روشی که او برای چنین جستجویی اتخاذ کرده، هم‌نواخت با میلی که در شعرش جریان یافته است؛ «جستجو برای دیدن و نه یافتن»، شگفت و در عین حال بیمارگون است: او از جستجوگری، به‌جای یافتن «آنچه که نیست»، به‌عنوان یک فضای پُر از شدتِ دیدن بهره می‌برد. و فقط این هم نیست؛ زیرا «آنچه که نیست» را به‌جای چیزهایی که هستند پی می‌گیرد و این، دلیلی است که از چشم‌های بسته، دهان جمع‌شده‌ای در گلو ریخته، گوش‌های فرورفته و ناشنوا و یک تن خلع‌شده از اندام‌هایش که جمع و بسته ‌شده حرف می‌زند؛ «طوری که از بیرون مرده…» باشد.

این دقیقاً اعلام سیاست خلع ارگانیسم (سازمان اندام‌ها) است که در نخستین بند شعر می‌خوانیم؛ با این حال و از آنجا که او دنبال یک فضای پر از شدتِ دیدن است، هیچ ضمانتی نیست که چنین سیاستی صرفاً به‌دلیل اعلام شدنش بتواند محدوده‌های جستجوگری را که با یافتن تعیین می‌شوند، فراتر از آن و به‌سوی گستره‌ای ببرد که فقط دیدن است؛ به یک سطح ناب از شدت‌ها با جریان‌های آزاد که با هیچ حدی برای ایجاد یک محدوده، مواجه نیست. باید توجه داشت آن‌جایی که اندام‌ها منهدم شده‌اند؛ چشم از دیدن صرف نظر کرده، دهانْ خود به‌واسطه‌ی تسلسلی که با گلو و حلقوم دارد -با همان شیوه‌ی کار جهاز هاضمه- فروریخته شده، گوش و دیگر اندام‌های موجود از آنچه بوده‌اند (سازمان‌یافته و کاربردی) دفورمه شده‌اند و امکان حرکت آزاد جریان‌ شدت‌ها، همان‌اندازه که می‌تواند فراهم باشد ممکن است بخصوص به‌علت سرعت عمل در انهدام اندام‌ها، به مسدود شدن و محدودیت بیانجامد.

باید دید شدت‌هایی که بر چنین بدن دفورمه‌ای –طوری که از بیرون مرده باشد- سکنا یافته‌اند یا از آن می‌گذرند، چه‌ها هستند و فرصت‌هایی که فراهم اند چیستند؛ تا آن‌ها را با در نظر داشت جایگاه‌شان در شعر، روی این بدن، تجربه کنیم:

  1. شدت نیستیِ «آنچه که نیست»

این چیزی است که در شعر جریان یافته: میل به چیزی که نیست. امکان‌هایی که می‌تواند بار بیاورد: به کار انداختن چشم‌های بسته در جستجو، جستجو برای دیدن و نه یافتن و امکان‌های غیرقابل پیش‌بینی دیگری که همه‌ی‌شان، بر یک بدنِ خلع‌شده از اندام‌هایش می‌توانند بشوند.

چشم‌ها نیز باید در خود دفورمه شوند -گویی یک ارگانیسم است- و چیزی را با آنچه که برایش سازمان یافته بود، نخواهد بلکه آن را با هرآنچه ندارد طلب کند: با ندیدن جستجو کردن؛ چیزی که به‌ظاهر برخلاف خواسته‌ی مضمون شعر -جستجو برای دیدن و نه یافتن- است. اما این را نیز می‌دانیم که همین خواسته، با روشی مطالبه می‌شود که ندیدن و دیدن را از حدودی که دارند آزاد می‌کند و دیگر در بند این دوگانه‌انگاری نمی‌مانند، با جستجوی «آنچه که نیست».

با این وجود، «آنچه که نیست»، به‌عنوان یک جریان شدت، بر بدنی متمایل به از-بیرون-مردن که خیلی نزدیک به کشاندن میل به‌سوی مرگ است؛ می‌تواند برعکس، به‌جای تجربه‌ی فرصت‌های این بدن، آن را از هر حرکت و جنبشی و از هر جریان و شدتی تهی کند. آن‌وقت، جز یک چشم نابینا، یک دهان فرورفته و مسدود، گوش‌های ناشنوای بریده و یک بدن، از مجموعه‌‌-دریچه‌های قفل، راه‌گیر و بسته نداریم. باید خیلی هُشیار بود و در جاهای زیادی در برابر همین شدت، که یک عملیات خلع ارگانیسم را میسر کرده است، چیزی از ارگانیسم (نشانه‌هایی از کارکرد اندام تحت سازمان اندام‌ها و حتی شیوه‌ی عمل آن‌) را نگه داشت: یک سیاستِ همواره در اتصال‌و‌گسست از ارگانیسم، که حتی می‌تواند تقلیدی از کارکرد یک اندام‌ تحت ارگانیسم باشد.

جستجوی «آنچه که نیست»، همچنان که پیش می‌رود، چیزهای زیادی را نیز از شکل می‌اندازد. همین شاخصه نیز آن را به یک جریانِ رادیکال (شدت بسیار) مبدل می‌کند. چیزی که مرا می‌کشاند تا آن‌ را به‌عنوان جنبش‌ قلمروزدایی در بدنی بفهمم که این شعر شکل داده است.

برای اینکه مبادا در مراحلی «آنچه که نیست»، نظر به آن شدت فرّاری که در خود دارد، ما را به‌کلی از بیرون جدا کند -زیرا چنین گسستی باعث مرگ کامل بدن خواهد شد- باید به خطی که میلِ جستجو (ی «آنچه که نیست») را آزاد کرده است، برگردیم. هر جنبشی خطرهایی دارد و حتی می‌تواند ما را به‌نوعی از جنبش‌های فاشیستی بر بدن/ بدن متمایل به از-بیرون-مردن بکشاند؛ جنبش‌هایی که بر روی یک سطح غیرقابل تشخیص و در بیرون، منجر به بازقلمروگذاریِ جنبش‌های قلمروزدایی می‌شوند.

آنچه که در بند نخست شعر خواندیم: نوعی اعلام خلع ارگانیسم و نیز مانیفست همه‌ی جنبش‌های ممکن بر روی این بدنِ مایل به از-بیرون-مردن، خط پروازی را ترسیم کرده است که -به‌عنوان نخستین جنبش یا لااقل چشم‌گیرترین جنبش در ابتدای امر- آن هنگام که با یک چشم مثل هر چشم ارگانیک، دهان، گوش و غیره به مثابه‌ی همان دهان و گوش و غیره‌ی معمولِ ارگانیک؛ ولی درحال متلاشی‌شدن یا در معرض متلاشی‌شدن روبه‌رو ‌می‌شویم؛ امکان اتصال و گسست دائمی و توزیع شدت‌ها را به‌گونه‌ی هشیار داشته باشیم؛ نه در مقام شورشی که متلاشی کردن را حتی به قیمت متلاشی شدن گرامی بدارد.

  1. شدتِ «از-بیرون-مردن»

خط پروازی که در تنش با وضعیت مسلط بیرون قرار دارد، اگرچه می‌تواند از خلال خود منجر به بازقلمروگذاری نیز شود؛ ولی همزمان این امکان را فراهم می‌کند که در گوش‌وکنار یک ارگانیسم، جنبش قلمروزدایی دیگری ایجاد شود. به‌طور مثال، چیزی که میان «آنچه در چشم‌های خود پنهان کرده‌ام» و «آنچه که نیست» جریان یافته، متأثر از تجربه‌ی مدامِ اتصال‌و‌گسست با وضعیت مسلط بیرون، روی خط «از-بیرون-مردن» است:

«با آنچه که در چشم‌های خود پنهان کرده‌ام
ادامه می
‌دهم
با آنچه که نیست»

سطر آخر بند نخست، همه‌ی آنچه را که در انهدام اندام‌ها -چشم، دهان و گوش- دیده شد تا اتفاقات نیافتاده در بَعد به تعویق می‌اندازد: «طوری که از بیرون مرده باشم». این سطر بخصوص با توجه به اصطلاح «طوری که» و فعل «باشم» با بقیه‌ی افعال و اصطلاحات در سطور ماقبل که خبری هستند- مگر سطر مربوط به گوش- در تفاوت شرطی قرار دارد و این بیش‌تر از قبل، به تعویق انداختن همه‌چیز را تا اتفاقات بعدی شدت می‌دهد.

به تعویق افتادنِ گسست از شکل ارگانیک اندام‌ها و نگه‌داشتن میل در تضاد با آن؛ یعنی ایجاد یک فرض در ارتباط با مردن از بیرون، هم‌زمان با به تعویق افتادن گسست، اتصال‌و‌گسست مدامی را موجب می‌شود که توزیع شدت را ضمن امکان‌پذیر ماندن، هشیار و متوجه بر خطرها می‌سازد. «با آنچه که در چشم‌های خود پنهان کرده‌ام»، نخستین سطرِ بند بعدی است؛ اما متأثر از سیاست تقلید از ارگانیسم. دقیقاً طبق همان روشی که در «طوری که از بیرون مرده باشم»، آخرین سطر بند نخست، به‌کار رفته است. به‌ویژه اینکه «آنچه در چشم‌های خود پنهان کرده‌ام»، همزمان می‌تواند «آنچه که نیست» باشد.

در بند نخست، قبل از اینکه همه‌چیزِ اندام‌ها دفورمه شوند، چشم‌ها بسته شده‌اند و این از امکانات یک اندام ارگانیک است. یعنی؛ نمی‌توان چشمِ بسته را شکل دفورمه یا منهدم‌شده‌ی یک چشم باز دانست؛ ولی ادامه دادن با آنچه در چشم‌ها پنهان کرده‌ایم، امکانی از امکانات یک چشم ارگانیک نیست. این دقیقاً چیزی است که نیست: زیرا ادامه‌ی‌ دیدن را با آنچه برایش سازمان‌یافته است نمی‌خواهد، با آنچه که ندارد و نیست ادامه می‌دهد: ندیدن.

همه‌ی این‌ها، مجموعه‌ای از هم‌پیوندی‌های جاری هستند که درون وضعیتی ناشی از خط پرواز ‌«از بیرون مردن» امکان تغییر و ترکیب مدام خود را یافته‌اند: جنبشی در یک جنبش که درحال قلمروزدایی درونی‌ست.

یک هم‌پیوندی جاری، یک فرایند خودزدایی است. زدایشی درونی و مداوم. همچنان که خودش را دیگرگونه می‌سازد، ممکن است منجر به یک جنبش قلمروزدایی دیگر شود. مثلاً گاهی می‌تواند به ایجاد یک خط پرواز برسد؛ هرچند خود از خطوط پرواز پدید آمده باشد. گاهی نیز پیوستار شدت‌ها را میسر می‌سازد. البته، همواره چنین نخواهد شد. زیرا گاهی ممکن است که هم‌پیوندی‌های جاری، همچنان و طی مدت مدید به حرکت خود درون وضعیت و تغییر سیال ادامه بدهد. در هر صورت، هم‌پیوندی‌های جاری به زدایش خود ادامه می‌دهند؛ مگر اینکه دچار انسداد و محدودیت در توزیع خود شوند.

همین نوع سازمان‌دهی علیه خود، «آنچه که در چشم‌های خود پنهان کرده‌ام» را مطابق آن قاعده‌‌ی تقلید از ارگانیسم قرار داده است که قبلاً بیان شد: همواره باید چیزی از ارگانیسم را، نشانه‌هایی از کارکرد اندام تحت سازمان اندام‌ها و حتی شیوه‌ی عمل آن‌ را نگه‌داشت. همین نگه داشتن است که می‌تواند میان «آنچه که در چشم‌های خود پنهان کرده‌ام» و «آنچه که نیست»، پیوستاری از شدت‌ها را جهت تجربه‌ی یک تغییر در کیفیت به وجود بیاورد. یک ذره یا بیش‌تر از ذره‌ی چیزی مربوط به موجودی بیگانه یا حتی مسلط بر خود را درونی و پنهانش می‌کنیم؛ فقط به این دلیل که در زمان ضرورت، برابر شدت تخریبیِ خودی، آنچه که از خود است بایستد. این سازمان‌دهی علیه خود و علیه خرده‌‌فاشیسم است که ضمن قلمروزدایی پویای درونی، به‌سوی یک دیگردیسی کیفی حرکت کرده و پیوستاری از شدت‌ها را به میان می‌آورد. تا یک قلمروزدایی را نه در ساختار؛ بلکه در سطح عاطفه و دریافت تجربه کنیم.

 درگیری در سطح دریافت، راجع به چیزی که در چشم‌ها پنهان شده است و در عین حال چیزی که اصلاً نیست، رخ خواهد داد. نسبتی که این چیز پنهان‌شده با چیزی که نیست به‌شکل این‌همانی ایجاد خواهد کرد، یک تغییر کیفی در همه‌ی آنچه گفته شده بود، پدید خواهد آورد: آنچه که نیست، همان است که در چشم‌ها پنهان است و آنچه که در چشم‌ها پنهان‌اند اصلاً وجود ندارند. ولی مسئله تفسیر این نیست که آنچه در چشم‌ها پنهان است و آنچه که نیست چی هستند؛ مسئله اصلاً تفسیر نیست و کاملاً در تقابل با آن قرار دارد. مسئله میل به «آنچه که نیست» است.

بند نخست، با اینکه یک سیاست ویژه را اعلام کرده بود (خلع ارگانیسم) اما چیزی نبود که بتواند بدون خطرهای ذکر شده -اگر اکنون تا این‌جا رسیده است- ادامه یابد. با این‌حال، خطر بزرگ اتفاقاً همین‌جاست: در مسئله‌ی میل به «آنچه که نیست».

  1. شدت «آنچه که نیست»

گفته بودیم که مرتضی در شعر خودش روشی را به‌کار برده است که با آن از جستجوگری به‌جای عملی برای یافتن، به‌عنوان یک سطح پُر از شدتِ دیدن بهره می‌برد. اگر آنچه که نیست، همان است که در چشم‌ها پنهان است و آنچه که در چشم‌ها پنهان است، وجود ندارد؛ این جستجوگری، میل به یک فقدان است. سطح پُر از شدت دیدن، ناممکن است که با جستجوگریِ چیزی که اساساً وجود ندارد، تجربه شود. این بزرگ‌ترین خطری است که می‌تواند برای شدت‌های در گذر و سکنا بر این بدنِ مایل به مردن از بیرون رخ دهد. خطری که به‌علت مسدود کردن میل با سدی از فقدان، آن را از حرکت بازمی‌ایستاند و این‌گونه بازقلمروگذاری می‌کند. قلمرویی بر اندام‌های انهدام‌یافته: چشم‌های کور، دهانی جویده و فروریخته، چاله‌هایی از گوش‌ها که هیچ نمی‌شنوند؛ یک بدن از مجموعه-دریچه‌های قفل، بسته و راه‌گیر که در نهایت به این نتیجه رسیده که میل، به‌سوی فقدان خودش در حرکت است، به‌سوی آنچه که ندارد و آنچه که دیگر نیست.

حرکتی چنین، محکوم به ایستایی است و معطوف به‌جستجوی چیزی که در نهایت به عدم وجود آن/ آنچه که نیست می‌انجامد. این جستجوگری نه تنها به یک بازقلمروگذاری انجامیده؛ بلکه در خودش نیز هیچ دیگرگونگی‌ای‌ نیافریده است: هم‌چنان جستجویی برای یافتن چیزی‌ست؛ نه دیدن. بر روی یک بدن ویران، خلع‌شده از اندام‌ها متوقف می‌شود و هیچ شدتی در آن نیست که قلمروزدایی را ادامه بدهد: همه‌ی اندام‌های این بدنِ مایل به از-بیرون-مردن، هم‌چون یک بدن پارانوئید، مدام در خطر و هراس  بیرونی باقی می‌ماند تا آن‌جا که فقط می‌تواند آنچه که نیست (فقدان) را به‌عنوان یک تهدید تفسیر کند و در برابر آن با حفظ قلمرو خود، سد ایجاد کند:

«( نیست؟!)
گویی نبوده
شاید پنهان شده
(اگر نشده باشد چی؟!)
باید بیش
‌تر ببینم
تاریکی درون تاریکی
درون تاریکی تاریکی»

بند سوم تفسیری بیش نخواهد بود، اگر «آنچه که نیست» و «آنچه که در چشم‌هایم پنهان کرده‌ام»، در همبستگی یک جنبش قلمروزدایی از نوع هم‌پیوندی جاری، جستجوگری را دچار تغییر کیفی نکنند. اما کجا آنچه که می‌توانست این تغییر کیفی را سبب شود از توزیع خود بازایستاد و نشد که از دلالت‌ها به سمت همواری راه بیافتد و آنجا با کج کردن مسیر جستجوگریِ معطوف به یافتن، خودش را وارد سطحی کند که همه‌ی شدت‌های موجود به‌حرکت می‌افتند و دیدن را بدون متوقف کردن بر نتیجه‌ای از جستجو، میسر می‌سازند؟

درست در جایی که قرار بود از آن بگسلد؛ همان‌جایی که چشم‌های بسته قرار بود به فعل دیدن ادامه بدهند، تفسیرگری با جستجو آمیخت، حال آنکه جستجو در ابتدا هیچ مقصدی برایش تعریف نشده بود. به یاد داریم که بند نخست با چشم‌های بسته آغاز می‌شد و به‌نوعی سرآغاز آن مانیفیست خلع ارگانیسم بود: درآوردن اندام‌ها به شکلی که کارکردشان را از روال معمول خارج می‌کند و نه تنها این، بلکه آن‌ها را به سطحی از هم‌نواختی می‌رساند که معلوم نیست به چه چیزی و به چه کاری توانایند.

پس برمی‌گردیم و از همان‌جا، دوباره اتصال خودمان را با چینه‌ی دلالت و تفسیر برقرار می‌کنیم. در آن‌جا جستجو پی چیزی رخ می‌هد که نیست و همین، جستجو را به نتیجه‌گیریِ یافتن چیزی می‌رساند که در آنچه دیدیم، فقدان بود. در بند سوم، آن‌جا که پرسیده می‌شود: «(نیست؟!)» و سپس ادامه می‌یابد: «گویی نبوده/ پنهان شده» یک بخش از بند را متمایل به «آنچه که نیست» در شکل دلالتی می‌بینیم که به تفسیر منتهی می‌شود. از همین روست که پرسش بعدی در بخش دوم همین بند، نادیده گرفته می‌شود: «(اگر نشده باشد چی؟!)» از آن‌جایی‌که اولین‌بار حتی فعل «دیدن» به‌علت همین پرسش در سطر بعدی وارد می‌شود و در عین حال، پرسشی است نه به‌دنبال آنچه که نیست؛ بلکه در شک به وجود آن، آن هم با جمله‌ای شرطی؛ باید ارتباط بین آنچه که نیست و آنچه در چشم‌های خود پنهان کرده‌ام را بر اساس پرسش دومی، دوباره خواند: آنچه در چشم‌های خود پنهان کرده‌ام، اگر نشده باشد چی؟! آیا هنوز می‌توان آن را «آنچه که نیست» تفسیر کرد؟!

این‌بار آنچه که نیست، نیستی کاملاً واقعی دارد؛ یعنی استوار بر این تفسیر نیست که آنچه در چشم‌ها پنهان کرده‌ام، می‌تواند دلالتی بر چیزهایی داشته باشد که اصلاً وجود ندارند. البته رد و سلسله‌ی دلالت را در این‌جا نیز به‌راحتی رها نمی‌کند و فوراً تصمیم می‌گیرد بیش‌تر ببیند. همین‌جاست که باید شدت میل به‌جستجو برای یافتن «آنچه که نیست»، به‌سوی جستجو برای دیدن کج شود. سلسله‌ی دلالت، همان کارکرد سیاست تقلید از ارگانیسم را باز هم آشکار می‌کند: به تأسی از چینه‌ی دلالت به‌سراغ دیدن آنچه که نیست می‌رویم: «باید بیش‌تر ببینم/ تاریکی درون تاریکی/ درون تاریکی تاریکی». نیستیِ «آنچه که نیست» هم‌چنان واقعی است و دیدن آن نیز به‌همان اندازه واقعی‌ست. دیگر شکل تفسیری هرآنچه در چشم‌ها پنهان کرده بودم نیست. این‌جا شدت نیستی «آنچه که نیست» را به‌طور کامل مشاهده می‌کنیم: سطح پُر از دیدنِ آنچه که نیست، اکنون گسترانیده شده تا هرچیزی به چیز دیگری در درون خود شهادت بدهد، چنان پر شدت که هرچیز بتواند شکل شدیدتری را تجربه کند:

«باید پیدایش کنم
حتی اگر شده با چشم
‌های باز
باز، اسم پرنده
‌ای ست
با بال
‌های باز
با پرواز
در آسمان»

  1. شدت «باز شدن»؛ نه باز شدن چشم‌ها بلکه دیدن با چشم‌های «باز»

شدت آن‌قدر است که می‌تواند شکل چشم، توان دید چشم و حتی موقعیت آن را تغییر دهد. یک دیگرگونی کیفی در چشم‌های باز: «حتی اگر شده با چشم‌های باز»؛ که البته بازْ اسم یک پرنده است.

فکر اینکه از آسمان به زمین نگاه کنیم، زمین را مبدل به یک سطح می‌کند. می‌توانیم خطوط، شیارهایی که وجود دارد، دشت‌هایی مسطح که هیچ شیاری ندارند و پستی‌ها و بلندی‌ها را ببینیم. درست است که زمین هم‌چنان همه این‌ها را خواهد داشت اما با چشم‌های باز -فقط این چشم‌ها- و از جایگاه باز، می‌توان آن‌ها را دید.

یک «باز» موقع شکار، طعمه‌اش را صرفاً جستجو یا تعقیب نمی‌کند، می‌بیند: می‌بیند که به چه سمتی در حرکت است، چه سدهایی در مسیرش دارد، مقصدش کجاست و حتی اینکه نظر به موقعیتی که هر لحظه تغییر می‌کند، طرح و نقشه‌های فرارش چه تغییراتی را در خود می‌تواند شکل بدهد. این جستجو برای یافتن نیست، برای دیدن است. زمانی هم که مستقیم به‌سوی طعمه‌اش فرود می‌آید، آن را سطح به سطحی که فرار طعمه پیش روی‌اش قرار می‌دهد، می‌بیند. یعنی هر لحظه نظر به چالشی که با آن مواجه است، نقشه و طرح کوچکی از همان زمین تازه تهیه می‌کند.

در بند چهارم، شدت نیستیِ «آنچه که نیست»، خودش را از چینه‌ی دلالت -که نهایتاً به تفسیر می‌انجامید- به سمت یک سرهم‌بندی سوق می‌دهد. ترکیبی از عناصر کاملاً نامتجانس که از یک چشم بسته، چشمی که در سطر نخستِ بند نخست بسته شده بود، در یک مرحله پرتنش -آن‌جا که همه‌چیز اسیر تفسیر و دلالت شده بود- با «چشم‌های باز» شدن، نه تنها دیگر آن گشوده‌شدن (چشم باز کردن) را در خود ندارد؛ که در یک چشم ارگانیک اتفاق می‌افتد بلکه حتی به‌عنوان چشم‌های یک انسان باقی نمی‌ماند و به‌سوی یک گستره‌ی نامحدود، با وجودی تازه،‌ به حرکت می‌افتد. این‌جا مهم جای‌گاهی است که باید در این سطر، نسبت به خود پیدا می‌کرد و از موقعیت تفسیری به‌سوی نوعی آزمایش راه می‌افتاد. پرسش دومی، یک امکان آزمون بود، برای اینکه نمی‌توانست مطابق با روالی که در مسیر دلالت‌ها و تفسیر راه افتاده بود، قرار بگیرد و دقیقاً جایی که چنین چالشی هست، امکان گریز ایجاد می‌شود. البته گریزی که معلوم نیست به چه و کجا منتهی خواهد شد. به‌هرحال، اکنون یک سطح از شدت‌های پیوسته وجود دارد که نه جستجو در آن یک جستجوی نتیجه‌گرای معطوف به یافتن است، نه چشمی که آن را انجام بدهد یک چشم باز یا بسته، چشم انسان یا پرنده است و نه آنچه که نیست و آنچه که در چشم‌ها پنهان شده، همان‌ شدت‌های توزیع‌نشده باقی مانده‌اند.

در بند پنجم شعر، دیگر باز یک پرنده نیست، نمی‌تواند پرواز کند و آسمانی در کار نیست، بلکه یک قفس طلایی دارد:

«شاید اشتباه فکر می‌کنم
شاید پرنده
‌ها پرواز نمی‌کردند
آخر، آخرین باز در آخرین
‌بار خود، در قفسی بود
قفسی زیبا
با میله
‌های تزئین‌شده از طلا
با طعمه
‌ها
بهترین طعمه
‌ها»

لزومی ندارد که شعر هم‌چنان  در کلام از آزادی و رهایی بگوید تا شدت‌های درگذر یا ساکن بر بدنِ مایل به از-بیرون-مردن را به‌سوی دیگردیسی بکشاند. در یک سرهم‌بندی، هرچیزی با چیزی ترکیب یافته و درست است که می‌تواند به انسداد بیانجامد؛ اما نیروی تنش و جنبش خودش را هم‌چنان از همین چالش‌ها می‌گیرد. این بدنِ مایل به از-بیرون-مردن، شکل‌گیری خودش را طی هجوم نیروها به خود ادامه می‌دهد: در حقیقت همان‌گونه که اشغال می‌شود، شکل می‌گیرد. اما مهم است که در کجا و چگونه شدت‌هایش هم‌چنان از آن می‌گذرند و یا بر آن سکنا می‌گزینند. در بند ششم، همه‌ی ماجرای باز، مبدل به یک افسانه می‌شود ولی شعر در آن به بن‌بست نمی‌خورد و می‌تواند با همان نیروهایی که همواره آن را به سمت یک فضای بسته یا چینه‌بندی جدید می‌کشانند، خود را وارد سطح دیگری از شدت و دیگردیسی کند:

«(آیا به پریدن هم فکر می‌کرد
به پریدن با بال
‌های باز؟)
کدام باز
کدام پریدن
کدام پرنده
شاید اصلاً افسانه است این
‌ها
افسانه
‌ای که شهباز‌ها سروده‌اند»

اگرچه این‌جا همه‌چیز در کلام و بیان صریح، خبر از نبودن بال‌وپر پرنده می‌دهد اما، همان‌طور که گفتم، مسئله اصلاً تفسیرگری نیست که بخواهیم نگران عدم امکان نوعی تفسیر آزادی در شکل و شرایط پرنده‌ای به نام باز باشیم. اگر قرار بر چنین رویکردی بود، آن وقت شعر مورد نظر، سراسر در یک انسداد فرو می‌رفت.

آنچه در این سطور و سطربندهای بعدی می‌خوانیم، حالاتی است که بدنِ مایل به از-بیرون-مردن، آن‌ها را طی تنش‌ها و جریان شدت‌هایش تجربه می‌کند. این بدن، سیاست خلع ارگانیسم را بیان کرده است اما می‌دانیم که هرگز به آن دست نخواهد یافت. هرگز نمی‌تواند آن را به تمام و کمال تجربه کند، مگر از خلال آزمون‌گری‌های متعدد و بی‌پایان. آنچه که از این بدن می‌گذرد و یا در آن سکنا می‌گزیند، شدت‌هایی هستند که گوناگونی را هم در روش، هم در شرایط خاص و هم در چالش‌های این شرایط تجربه می‌کنند. بنابرین این بدن، یک بدنِ از بیرون مرده‌ی کامل نخواهد شد. همان‌طور که در بند هفتم، می‌بینیم که چشم‌ها باز می‌شوند، هرچند با شدتِ  لحن «باز، باز و بازتر» همراه است، اما چشم‌های بازِ پرنده نیست. دیگر نمی‌توان گفت چشم چه چیزی است که باز می‌شود. هم‌چنان در جستجوی «آنچه که نیست» به این دیگردیسی ورود می‌کند، منتها بدون اینکه «آنچه که نیست» مبدل به یک یافتنی شود. در سراسر این دیگردیسی‌ها، جستجو خودش را به شیوه‌ی نوتری از دیدن درمی‌آورد؛ ولی نه بر چیزی نو. همان‌طور که در سطرهای پایانی بند هفتم، آنچه در چشم‌ها پنهان شده بود، شاید پنهان شده بود، به «شاید گم شده» بدل می‌شود. آن پرسشی که شدت آنچه که نیست را به‌سوی چنین سرهم‌بندی‌ای کج کرد؛ «اگر نشده باشد چی؟!» به «آه! اگر گم نشده باشد چی؟» تغییر می‌کند. و در بند هشتم، آن‌جایی که چشم‌ها دوباره بسته می‌شوند، تازه چشم از توانایی خودش، حتی در آن نوع خیالی که گویا چیزی را در خود پنهان کرده است، صرف نظر می‌کند. دیگر چشم، بسته شده ولی نه به این دلیل که می‌تواند زمینه‌ی تصور چیزی را با بستن خود فراهم کند؛ بلکه چون دیگر باید هیچ کارکردی بنا بر توانایی‌های مشخص نداشته باشد، باید کنار گذاشته شود.

تازه این‌جاست که جستجو با چشم‌های کور، حالت تازه‌ای از جستجو را به‌دنبال چیزی که پنهان شده و باید اصلاً گم شده باشد -و آه اگر گم نشده باشد- به خود می‌گیرد.

  1. شدت «کوری که دنبال چیزی‌ست/ دنبال چیزی که پنهان کرده است»

ولی فقط این هم نیست که فردی با تمام وسواس، چیزی را پنهان کرده و بعد با تمام وسواس و دقت به‌دنبال آن افتاده است، البته با نگرانی از پیدا شدنش. مهم‌تر روش‌ها و آزمایش‌‌گری‌های مختلف جستجو است. طی تمام ماجراها؛ بستن چشم‌ها، پنهان‌ کردن چیزهایی در چشم، چشم‌های باز شدنِ چشم، گشوده شدنِ چشم (باز، باز و بازتر) و بستن دوباره‌ی چشم طوری که دیگر نیازی به آن نباشد مگر کور شدن، همه روش‌هایی برای رسیدن به یک سطح پُر از دیدن بودند.

وسواس پنهان کردن، ترس و نگرانی از پیدا شدن و یا گم نشدن آنچه که نیست، جستجو را از یافتن به‌سوی دیدن می‌کشاند و البته این طی همه‌ی آن ماجراها و تنش‌ها صورت می‌گیرد. این جایی که اکنون جستجو تجربه می‌شود، سطحی از هم‌نواختی است که اتصال‌های میل‌، هم‌پیوندی شدت‌ها و سیلان‌ها و پیوستار شدت‌ها می‌جنبند. جایی که می‌توان آن را یک جمعیتِ جستجو، ترکیب‌یافته از هرچیز و هر رنگ و سیلان‌های مختلف خواند. یک سطح پُر دیدن؛ چیزی که فضا را تا درجه‌ی معین آن همواره می‌یابد- زیرا جهان از پیش شناخته نیست- و با همه‌ی شدت‌های تولیدشده و قابل تولید خود به سمت توزیع شدنِ بیش‌تر پیش می‌رود.