نِبلزاد

نِبلزاد
نویسنده: فرهاد فرهمند
ناشر: نشر زاغه
ویراستار: غفور سیاوش
سال نشر: به‌زودی

در حال غرق شدن، فریادهای دلسوزانه و نجات دهنده‌ای از اطرافیانت می‌شنوی: «کمی دست و پا بزن! سرت را بالا بگیر، این‌طور نه، آن‌طور پا بزن! مگر بقه را ندیدی؟! حداقل آب‌بازی بقه را تجسم کن، بیرون می‌آیی. آهای آدم ضعیف! می‌گوییم شنا کن شنا! صدای ما را می‌شنوی یا نی، گپ نفهم!» و بله صداهای بسیاری را می‌شنوی، بسیار خوب هم می‌شنوی ـ هرچند کله‌ات مدام در آب بالا و پایین می‌رودـ چهره‌های این آوازها کماکان برایت ناآشنا نیست، همه برای اینکه نجاتت بدهند، نهایت سعی شان را می‌کنند که فریاد بکشند: شنا کن! اما آن‌ها آن‌قدر غرق فریاد زدن برای نجات تو هستند که فراموش کردند تو اصلا شنا بلد نیستی! در چنین صحنه‌ای مزدحم و پرهیاهو که غرق شدنت حتمی است، فقط کافی‌ست یک‌نفر از این جمع، معجزه‌آسا به فکرش برسد که به‌جای فریاد دستش را دراز کند و تور را از آب بکشد بیرون. در چنین صحنه‌ای تنها کلمات بودند که روی‌هم گره‌خوردند و از خود طنابی ساختند و به سویم پرتاب شدند تا نجاتم دهند. اما چندی نمی‌گذرد که چیزی نمی‌ماند دوباره غرق شوی، اما این بار یک نفر از پشت این جماعتِ فریاد کشان، خودش را به صحنه می‌رساند، تا ببیند چه خبر است. به محضی که دست‌ و پا زدنت را می‌بیند، تشخیص می‌دهد که نمی‌توانی آب‌بازی کنی، دست دراز می‌کند به‌سویت، تا بکشدت بالا.

نوشتن نبلزاد را ممنون و مرهون دوستانی هستم که اعتقاد شان را در این روزگار هولناک، از من دریغ نکردند. نبلزاد در واقع یادداشت‌های مهاجر بی‌هویتی است که نه‌جایی برای رفتن دارد و نه‌جایی برای ماندن. و در صدد این است که هویتی برای خودش از نو بازسازی کند. اما چه هویتی؟ شاید هویتی در برزخ. یادداشت‌های آدمی که درون یک کابین چوبی رعب‌آور ساکن است، یادگرفته اتفاقات و صحنه‌های گریه‌آور و خنده‌آورِ ـ در عین حال وحشت‌انگیزـ درون و بیرون این کابین چوبی را بنویسد ـ تنها کاری که با انجام دادنِ آن می‌تواند به تداوم زندگی بپردازد و از مرگ خودنخواسته و از درون وضعیتی سهمگین، جانِ سالم به‌در برد ـ در واقع از درون گردبادی که خودش را زنده بیرون می‌آورد، اما نه در کسوت آدم سابق، بلکه لت و پار و مصدوم. و اما زنده مانده است. نمی‌خواهم در مورد این رمان پرحرفی کنم، به زعم و نگاه من، نبلزاد خودش معرف خودش است و مقدمه‌ای برای خودش.
من این کتاب را روی میز «زاغه» می‌گذارم، کافی‌ست قدمی بردارید و وارد «زاغه» شوید و رمان «نبلزاد» را برای خودتان بردارید و اگر دوست داشتید بخوانید.