دریافت داستان با فرمت پیدیاف
توالت آمادهی خدمتگذاری است. همانطور که چوکیها خود را به دور میزی آماده نگه میدارند، توالت نیز قرار گرفته و مرد بر آن مینشیند. مرد پس از کارش به دستهای نصبشده بر دیوار که لول کاغذهای نرم و نازک و کاملاً مناسب را از قبل آماده و در حال تعارف گرفته است نگاه میکند. پس از مدتی کوتاه که با خود مشغول است، بر میخیزد و رویش را به سمت آینه میکند. یک قدمی پیش میرود تا دستش را زیر نل آبی بگیرد که بر سنگ سفید و خوشتراشی نصب شده است. نول آن طوری تا میانهی خالیگاه سنگ- که مشخص است برای قرار گرفتن دستهاست- پیش آمده که قدیمها، کارکنان خانه در هنگام آب گرفتن برای ارباب شان، سعی میکردند فاصله نول آفتابه را از دست بسنجند تا مبادا وی دچار تکلیف شود و یا هم خود ژست بیادبانهای گرفته باشند. و این دستپاک روی میلهی نصبشده بر دیوار، میلهای که حالت آرنج خدمتکاری را در نگهداشتن تکه تمیز و نرم نشان میدهد؛ مرد را در قبال چیزهای اطرافش، دچار احساسی میکند که قبلا تجربهاش نکرده بود. از این احساس است که با خود میگوید:
«چقدر خوب است که همه چیز آماده است»
پس تصمیم میگیرد که در شیشهای را که حجره حمام را از توالت و دستشویهاش جدا میکند باز کند. حتی آن لحظه که در گشوده میشد، احساس کرد که کسی برای تجلیل از ورود او به درون حمام، دست به سینه خودش را عقب میکشد.
البته او کاملاً وارد حجره حمام نمیشود. فقط نل آبی را که در داخل وان نصب شده باز میکند. دستش را کمی زیر آب میگیرد و فوراً پس میکشد. انگار زیادی گرم بوده است. کمی احساس ناراحتی در چهرهاش بروز مییابد ولی با پیچاندن پیج آب و گرفتن دوباره دستش برای امتحان حرارت، باز بحالت سرشاری و راضی نخستش بر میگردد. در شیشهای را که به سمت بیرون حجره حمام باز میشود با گذاشتن دستش بر دستگیرهی نقرهای رنگ دوباره بر میگرداند. سپس با چند قدم به سمت خروجی توالت و حمام از آنجا خارج میشود.
***
مرد بر روی چوکی تابدار در کنار پنجره با جانپاکی بر تن و پیالهی قهوه در دست، نشسته به عقب و جلو میرود.
همچنانیکه به اطراف و لوازم خانه نگاه میکند با خود میگوید: «با اینکه قبلاً هم میتوانستم تقریباً همهی این چیزها را بکار بگیرم؛ اما عجیب است زیرا هرگز اینگونه احساس شان نمیکردم. اکنون همه اینها مثل موجود زنده بنظرم میآیند. وقتی این چوکی دارد تاب میخورد، اصلاً نمیخواهم حس کنم که من آن را تکان میدهم. آن تابلو، خودش را طوری بر دیوار گرفته که کاملاً به چشم من باشد. این اشیاء، همگی به نحوی به من مایل اند» مرد این افکارش را واقعاً باور نداشت ولی احساسی که به او دست داده بود، نسبت تازهای بین او، اثاثیه و کلاً اشیاء خانه ایجاد کرده بود؛ زیرا تا هفتهی پیش، او فقط بعنوان یک پرستار شخصیِ دارای سابقهی کار طولانی در این خانه، میتوانست از آنها استفاده کند. حالا دیگر اینگونه نبود، چون مادام ماری آنائل که دو هفته پیش به علت عفونت کبد فوت کرد، قبل از اینکه دیر شود، مرد را بعنوان پسرخوانده و وارث خود برگزید. او مرد خوشقلبی است و هرچند در عوض معاش از ماری آنائل مراقبت میکرد، هرگز اجازه نداده بود که او-ماری آنائل- احساس کند که این پول است که پس پیری بدرد او میخورد؛ و نه مهر همنوع به همنوع… قطعاً همین رفتار مرد، زن را در سنی که شاید سخت است آدم به مهر و عطوفت واقعی دیگران باور داشته باشد، وی را واداشته که او را بعنوان فرزند و وارثش بپذیرد.
حالا مرد احساس میکرد رابطهی دیگری با اثاثیه و اشیاء خانه ماری آنائل دارد و علتش این بود که او
اکنون پسر ماری آنائل بود؛ نه پرستار چندین سالهی او… البته غیبت پیرزن هم میتواند تاثیر بسیاری بر این احساس داشته باشد ولی مرد، این را نمیخواست به ذهنش و یا احساسش راه بدهد. او میخواست یاد و خاطرهی مادام ماری آنائل را در خانهاش، همیشه نگه دارد. به همین دلیل قابی تکیهدار برای یکی از عکسهای او تهیه کرده بود که درست روی طاقچهی باریک پنجره، میشد جا شود. همان پنجره که این چوکی تابدار از زمان مرگ پیرزن آنجا مانده بود.
***
مرد کرکرهها را پایین کرده، پَلههای پنجره را محکم بسته و پرده را نیز کشیده است. حالا دستی بر دیوار میکشد و چراغها نیز خاموش میشوند. سرش را بر روی بالشت نرم جابجا میکند و احساس میکند، همان لحظه که سرش در بالشت فرو میرود، دو سوی آن بالا میآیند تا بناگوش او را در بر بگیرند و اینگونه او لطافت بیشتری را حس کند. کمپل نیز با ملایمت و با همزمانیِ خوابی که مرد را فرا میگیرد، بر پیکر او بیشتر مینشیند؛ طوریکه مرد، همه بادروهایی را که احساس میکرد؛ در حال محوشدن میبیند.
در میان همه این جریان، نرمای تخت نیز از پایین، او را در خود فرو میبرد و مرد که دیگر فرق بین فکر و رویای او مشخص نیست با خود میگوید:
«اشیاء کار میکنند.»
همچنانکه خوابش عمیقتر میشود، گرمای تنش نیز بالا میرود و صداهایی که از او در اتاق خالی و تاریک بلند میشوند، شکل هزیانی میگیرند. در این تاریکی که مطلق نیست؛ نورهای ریز و رنگی هم دیده میشوند. نور چراغ سهساکتهای که سه چهار دستگاه را به برق وصل کرده است. نور سبز و کمرنگِ شارژر کمپیوتر، نور دکمهی خاموش و روشن کردن تلویزیون که خیلی ریز است. و البته صداهایی که در سکوتی که مطلق نیست بگوش میرسند: صدای یخچال که پس از هر پانزده دقیقه بلند میشود، صدای هواکش، صدای لولههای گاز که به بهترین شکلش فقط میشود در همین ساعات و حالات از شب شنید، صداهایی که از شوفاژ وارد اتاق میشوند و مربوط به طبقههای پاییناند. و صداهای ریزی که باد یا حتی سنگینی اشیاء و تهنشینی تدریجی شان ایجاد میکنند؛ همه اینها با هزیانهای گه و بیگاه مرد با خِشخِش کمپل و بالشتش و با صدای نفسهایش طوری میآمیزند که هر کدام از اشیاء خانه با اعمال او، یک انطباق از پیش صورتگرفته دارد: آنچه از پهلو به پهلو شدنش بر میخیزد، همانقدر صدای بدن اوست که صدای غژغژ تخت و خش خش کمپل و بالشت است.








