خروج از متن

با «پرنده‌ای که نوشته می‌شود، نمی‌پرد» اثر مهدی سرباز

عبدالله سلاحی

دریافت یادداشت با فرمت پی‌دی‌اف

برخلاف آنچه می‌نگریم، ما اشخاص و افراد متنی هستیم. باری به خودمان نگاه کنیم؛ به هر موقعیتی که در جامعه بر آن ایستاده‌ایم. نقشی را که برای ما مشخص شده است درخواهیم یافت. نویسنده‌ای که دارد می‌نویسد، این نقش را از میان نقش‌های ممکن دیگر انتخاب کرده و  موقعیتی را  محقق‌ می‌سازد که از پیش تعریف شده است.

متن از کلماتی می‌آید که بر اساس قراردادی، باید معنایی را در سطرها حمل کنند و به نقطه‌ی پایان برسانند، به هدف. جامعه نیز از افرادی می‌آید که بر اساس یک قرارداد معنایی را حمل می‌کنند؛ معنایی که از کلمات اند، کلماتی چون «نویسنده».

ما درون متن‌ها زندگی می‌کنیم. متن‌ها کلمات مشخصی برای ما دارند: معلم، راننده، فقیر، سرمایه‌دار… درون این متن‌ها چیزی نیستیم، جز کلمات. خاستگاه ساختارهای اجتماعی و ایدیولوژی‌های حاکم بر آن (مثلاً دین) متن است. چنان‌که ساختار هر کشوری پیش از همه در قانون اساسی نوشته شده و بعد به حالت عینی و اجرایی برگردان می‌شود؛ اما این برگردان عمیق‌تر شدن در متن است، نه خارج شدن از آن. در واقع، دولت و پارلمان نوشته‌ای (نوشتاری؟) در هیأت افراد، در جامعه پدیدار شده و زنده می‌شود.

ساختارهای اجتماعی، سال‌ها، توسط فلاسفه و افراد دیگر نوشته شده یا توضیح داده شده‌اند و روی هم‌رفته، از یکدیگر تأثیر پذیرفته و در میان افراد به اجرا درآورده شده‌اند. نوعیت زندگی امروز بشر همانی است که از گذشته‌ها تا کنون نوشته می‌شود. برخلاف آنچه می‌نگریم، ما اشخاص و افراد متنی هستیم.

درون شبکه‌ای از نمادها، هرکدام، در کنار دیگری قابل فهم می‌شویم. ما شاید قادر به شناخت اجزای متن شویم؛ اما نمی‌توانیم قادر به فهم آن مفهومی باشیم که قرار است چندی از اجزای متن در کنار ما  بسازند.

زمانی که قادر به شناخت اجزا یا چیزهایی از متن می‌شویم، این شناخت مبدل به نوعی طرز فکر می‌شود؛ زیرا همه‌ی اجزای شناخته‌شده، با قرار گرفتن در ذهن، فرصت چیدمان دوباره‌ی‌شان را به دست می‌آورند.

هرگز نمی‌توانیم فکر نکنیم. البته اگر فکر کردن را فقط حرکت ذهن از چیزی به چیز دیگر یا قابلیتِ اشاره به دیگریِ چیزها تعریف کنیم؛ چیزهایی که با اشاره به یکدیگر حرکتی را در ذهن می‌سازند که اگر دوباره آن را به یاد بیاوریم، شکلی را حفظ کرده‌ایم که اشاره‌ی چیزها یا حرکت چیزها از خود به دیگری ساخته است. این شکل، دریافت ما از چیزهای درون ذهن و روش فکر کردن‌مان به آن چیزهاست.

در صورت بیان ذهنیات خودمان، چیدمانی را بیان کرده‌ایم که اجزای متن در ذهن‌مان آن را شکل داده‌اند. دریافت‌های انسان، خارج از اراده‌اش شکل می‌گیرد. ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم اراده بکنیم که از  شعر، چیزی را که قبل از خواندن آن می‌خواهیم دریافت بکنیم. این یعنی؛ طرز فکرمان را از چیدمان متنی می‌گیریم که در حال تفسیر آن هستیم.

همان‌طوری که طرز فکر، به آنچه از متن دریافت می‌شود، شکلی مشابه به ساختار خودش می‌دهد؛ آنچه که از خوانش متن دریافته‌ایم نیز شکلی‌ست مشابه به ساختار متن.

اما در صورت تقابل با یک اثر هنری، این برخورد دیگرگونه می‌شود: در این تقابل، آنچه را که تفسیرش می‌کنیم اثر هنری نیست، ذهنیات و دریافت‌های ما از موقعیتی‌ست که در اثر هنری داریم.

در مواجهه با شعر، با ذهن خودمان مواجه‌ایم. در حقیقت، هنر آدمی را با خودش درمی‌اندازد. این، مواجهه را مبدل به اتفاق می‌کند:

«اینکه می‌توانی بخوابی

اینکه حوصله‌ی سیگار کشیدن داری

یا جایی برای رفتن

اتفاق زمانی می‌افتد

که پنجره را باز می‌کنی و می‌پری»

اتفاق، یک‌دست‌شدن چیزهای زیادی‌ست که با اضافه شدن آخرین چیز، منجر به دیگرگونی موقعیتی شود. زیرا آخرین‌چیز است که شکل را نمایان می‌کند. تا پیش‌ازآن «شکل» پنهان است.

جمله‌ی «اینکه می‌توانی بخوابی» به امری اشاره می‌کند که «تکرار شدن» مورد برجسته‌ی آن است. همین‌طور «اینکه حوصله‌ی سیگار کشیدن داری». زیرا سیگار یک عادت است و عادت یک تکرار.

«یا جایی برای رفتن» نظر به دو مورد قبل، یک تفاوت است: عملی است که شاید ملال را اندک می‌کند تا دوباره توان ملال داشتن را پیدا کنی.

اما «اتفاق زمانی می‌افتد که پنجره را باز می‌کنی و می‌پری» زمانی‌که چیزی در بیرون، نمی‌تواند تو را مشغول کند؛ آن زمان که با ذهنت در می‌افتی، اتفاق می‌افتد.

نوع بیانی وجود دارد که کس دیگر را به جای خود گذاشته است. فکر می‌کنم به این دلیل باشد که اگر کسی در مورد خودش فکر کند، آن خودِ ذهنی، کسی‌ست که به جای او آمده است. در حقیقت خود را در وضعیتی که تصور می‌کند، می‌گذارد و می‌گوید که می‌توانی بخوابی، سیگار بکشی، جایی بروی… اما بدان هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

و این زمان درگیری‌ای است که گفتم آدم با خودش پیدا می‌کند. او با خودش در افتاده و این اتفاق، ممکن است یکی از آن‌ها را وادارد تا برای بیرون شدن از این وضع و پریدن از طبقه‌ی هجدهم، پنجره اتاق را باز کند.

همین می‌شود که کلمه‌ی «پنجره» نه‌تنها به دیگریِ خودش -که بیرون است- اشاره می‌کند، بلکه راهِ رفتن به بیرون می‌شود.

انسانی که در خود فرو می‌رود، می‌خواهد به جای خودش باشد و جایی که می‌خواهد، جایی‌ست غیر از وضعی که هست. هر فرو-رَوی بیرون شدنی‌ست از این وضع، یعنی از متن. و در خود فرورفتن یعنی؛ خروج از متن.

«کلماتی هستند که اگر بیایند

از این وضع می‌آورندت بیرون

بیرون

یکی از این کلمات است»

شعرْ ما را از این وضع بیرون می‌کند؛ از وضعیت متنی‌ای که درون آن قرار داریم، به بیرون از آن می‌برد. زیرا کلماتِ درون شعر، قراردادها را برهم می‌زنند. و زیرا که آنان چیزهای ذهنی اند. همه‌ی چیزهای درون ذهن، شناور هستند و باعث می‌شوند که هیچ وضعی دوام نداشته باشد؛ زیرا چیزهای درون شعر، مداوماً در یک نقطه نمی‌مانند. چون نام و هویتی هم ندارند، نمی‌توان آنان را در یک نظم، پشت سر هم به یاد آورد. حتّی اسم در درون شعر دگرگون شده و قابل تفسیر می‌شود:

«… با استخوان‌هایم زیر خاک

و خشم بیهوده‌ی سرباز بودن

خودم را می‌خورم

با این کرم‌ها…»

«سرباز» کی است؟ شاعر؟ یا کسی که در جبهه کشته شده است؟ شناور بودن این نام، میان دو فرد مشخص، آن را قابل تفسیر کرده است. البته تفسیری که هیچ اشاره‌ای به تفسیر غالب نداشته باشد. همان‌طور که فردی اگر اسم نداشته باشد درست قابل شناسایی نیست، اسمی که فردی را برای دلالت کردن به او، نداشته باشد؛ خالی از همه‌ی دلالت‌هاست و تنها ارجاعی که دارد، موقعیت فعلی اوست. خواندن ذهنِ خود، یعنی موقعیت را به خودت ارجاع بدهی و تفسیر کنی. این یعنی بیرون بودن از هر متنی. شاعر مفسر ذهن خودش است.

«پشک مصنوعی کنار گلدان

گل‌های مصنوعی در گلدان

چشم‌ها خیره به میز

هیچ‌کدام یکدیگر را نمی‌دانند

نه گلی است، نه پشکی، نه گلدانی

و نه چشمی»

این شعر، نمونه‌ی خوبی از داخل و خارج وضعیت متنی است. در چینش نخست، یک پشک مصنوعی کنار گلدانی قرار دارد، گلدانی که گل‌هایی نیز درون آن موجود است.

چینش اشیاء در این شکل، دانایی مشترک از حضور یکدیگر را به ما به نمایش می‌گذارد. البته دانایی که توسط زندگی در جامعه و آموزش به ما رسیده است و آن دانایی همانا نام است. نام، سبب اجماع و همفکری می‌شود. بر اساس آن، آنچه را من می‌شناسم تو نیز خواهی شناخت و همین آغاز متن است. نکته‌ای می‌آید و این متن را دگرگون می‌کند، زیرا دیگر دانایی مشترک وجود ندارد: «هیچ‌کدام یکدیگر را نمی‌دانند». در ندانستن، نام وجود ندارد و این خارج متن است. در خارج متنْ اشیاء هویت ندارند، از همین رو، فقط قابل حس اند. در حالت شاعرانه نیز همین اتفاق می‌افتد. شاعر نام‌ها را فراموش می‌کند یا نادانسته می‌گیرد. در واقع او در پی عملکرد دیگری از اشیاء و کلمات است. عملکردی که در متنی که شاعر از آن آمده است، وجود نداشته باشد. شاعر با آنکه خود از درون متن می‌آید -زیرا نامی دارد که «شاعر» است- با آن هم تلاش می‌کند تا از متن خارج شود، تا بی‌نام باشد.

مثل چینش دوم این شعر، در وضعیتی قرار بگیرد که نه پشکی است، نه گلی، نه گل‌دانی و نه چشمی.

در این چینش، هیچ اتفاقی نیفتاده، مگر اینکه اِعمال دانایی از اشیاء برداشته شده است. اعمال دانایی در شعر، به نام صدا زدن اشیاء است؛ پشک مصنوعی، گل و… درحالیکه در صورت برداشتن این نام‌ها، اشیاء بر وجود خودشان باقی می‌ماند.

زمانی که گفته می‌شود «نه گلی است، نه پشکی، نه گل‌دانی و نه چشمی» گمان می‌رود که شعر دنبال آن است تا اشیاء حذف شوند. اما این‌گونه نیست، با گفتن «نه گلی است، نه پشکی، نه گل‌دانی» نام است که حذف می‌شود، همان اعمال دانایی بر اشیاء.

شعر می‌کوشد تا اشیاء را از نام‌ها جدا کند. زیرا تنها همین راه ممکن به خروج از متن است.

«عصرها را رها کردم

دیگر از غروب در آن‌سوی این خرابه خوشم نمی‌آید

دل‌خوش چیزی نیستم

تو در تخت خوابم خوابیده‌ای

دلخوش چیزی نیستم

پرنده‌ای که نوشته می‌شود، نمی‌پرد»

عصرها که رها شوند، دیگر غروب خورشید، حتّی در پشت خرابه‌ها، زیبا نیست. زیرا دیگر عصر معنای خودش را عوض کرده است، شاید دیگر عصر نیست. جدا از آن دانایی که بر نام‌ها و بر کلمات استوار است، شناختی وجود دارد که از احساسات درونی انسان منشأ می‌گیرد. اگر به این موضوع فکر کنیم که چرا از عصر خوش‌مان می‌آید و یا هم در آن دل‌گیر می‌شویم، درخواهیم یافت که دلیل آن را نمی‌دانیم، زیرا آن احساس در متن وجود ندارد، در خارج از متن است.

اما در شعر، عصرها رها شده است، آن احساس خارج از متن از میان رفته است و این به معنای درگیر شدن با متن است، درگیر شدن با نام‌ها.

عشقی که قرار بود از ساختار اجتماعی‌ای به نام خانواده (متنی به نام خانواده به بیرون ببردش، وارد متن مشابهی از آن کرد. برای همین می‌گوید:

«دل‌خوش چیزی نیستم

تو در تخت خوابم خوابیده‌ای

دل‌خوش چیزی نیستم»

زیرا همه‌چیز مشابه به همان چیزهایی است که قرار بود بیرون از آن باشد. شاعر خودش را در این لحظه خوب می‌شناسد و بسیار دقیق واژه‌ی «شاعر» را متعلق به خود می‌بیند. زیرا هیچ هویت دیگری او را به بیرون از متن نزدیک نمی‌کند. تنها «شاعر» است که او را به یاد آزاد بودن از نام‌ها و متنی می‌اندازد که او را احاطه کرده‌اند.

پرنده‌ای را در ذهن‌تان تصور می‌کنید! هرگز آزاد نخواهد شد، مگر اینکه فراموشش کنید. تا زمانی که در ذهن شماست، حتی اگر بر فراز آسمان بپرد، زندانی است. چون همه‌ی آن را مدیون ذهن شماست. و تنها به این دلیل که شما نامی بر او گذاشته‌اید که شکل آن را برای شما حفظ می‌کند.

آن پرنده وارد متن شده و نوشته شده است، فراموش نمی‌شود و نمی‌پرد. شعر دنبال پرنده‌ای است که «پرنده» نباشد. فراموش شود؛ تا از نو بتوان دیدش و ندانست که چه است. آنچه در ذهن می‌ماند، شبحی است سرگردان در جهان متن.

«پرنده‌ای که نوشته می‌شود، نمی‌پرد» امر بدیهی است؛ اما چرا امر جدی نیست؟

بیان یک امر بدیهی، در این نوع، جدی گرفتن آن است. جدی به شکلی که خواهان دیگرگونی در آن شده باشد؛ جایی که شعر متن را با ساختار مستبدانه‌اش در مقابل خودش می‌گذارد. مثالی از یک شئ که پس به خودش مرجوع شده باشد. واقعیت این است که متن مانع فراموشی می‌شود و برای همین با خواندن پرنده‌ی نوشته‌شده به یاد دیده‌شده‌اش می‌افتیم. متن بر تکرار پافشاری می‌کند و تکرار زندان است. زندانیان، برای اینکه فراموش نکنند مرتکب چه جرمی هستند، یا در جای تنگ و بی‌تنوعی مثل زندان برده می‌شوند یا برای کار کردن مداوم و سخت. و اینگونه برمی‌گردیم به پرنده‌ای که در ذهن‌تان تصور می‌کنید، همان پرنده‌ای که مدام در تصور شما پرواز می‌کند و بر شاخه‌ای می‌نشیند اما هرگز از تصورتان نمی‌پرد.

«اطرافم

جز تکرار حاکم بر اطرافم نیست

اگر نمی‌نویسم

زمان ندارم…»

پولیس‌ها همه مثل هم می‌پوشند؛ زیرا آنچه حاکم است، تکرار است. نظم، خودش را با تأکید می‌قبولاند، تأکیدی که حاصل از تکرار است. «اطرافم جز تکرار حاکم بر اطرافم نیست» در چنین وضعی، همه‌چیز، صرف یک چیز می‌شود و آن چیزی است که بیش‌تر می‌بینی‌اش و به تکرار.

«اگر نمی‌نویسم؛ زمان ندارم».  نوشتن دست‌بُرد به متن است؛ همین که زمان نوشتن گرفته شد، متن حاکم می‌شود.

زمانی که حاکمیت تا این مرحله باشد، مجرمْ مبارز است؛ گفتن از نوشتن و نوشتن جرمی است به قصد تخریب متن.

نوشتن جایی‌ست برای گذشتن. ولی «چطور می‌شود زمان نداشته باشی و بنویسی»، ولی چطور می‌شود زمان نداشته باشی و بگذری. آن‌قدر در تکرار فشرده باشی، که ابدی شده باشی و در جای خالی نوشتن مرده باشی:

«زنده‌ای که شما نمی‌بینید

مرده است

و از تاکسی پیاده می‌شود

به شعری فکر می‌کند

که نمی‌تواند بنویسد»

فراموش‌شدگان اند که به جایی تعلق ندارند. زیرا جای خالی‌ای ندارند. آنان آزاد شده‌اند.

نوشتن از یک جای خالی، خود نوشتن را به مثابه‌ی یک موقعیت برای خود تعیین می‌کند. یعنی آن جای خالی، در «نوشتن» قرار می‌گیرد. خلوتی که از آن نویسنده است، تنها نوشتن است. زیرا خلوتی است که از میان همه‌نوع که می‌توانست دست به انتخاب‌اش زده. پس جای خالی‌ای که در نوشتن ایجاد شده، همان موقعیت بیرون از متن است:

«از نوشتن، نوشتن

شاید از آن خلوت است

خلوتی که گزیده می‌شود

نه برای نوشتن

که برای جای خالی‌اش»

این جای خالی، چه مناسبت خوبی با نوشتن دارد! نویسنده نیز در هنگام نوشتن درون یک خالیگاه فرو می‌رود، درون خلوتی که هیچ‌چیزی نباشد. این شباهتی است که شاعر با شعر دارد: خلوت او و فراموشی درون شعر که هیچ نامی در آن نیست. هردو جاهای خالی هستند اما خلوت با نویسنده دگرگون می‌شود، درحالیکه آن بی‌نامی درون شعر با «نوشته» پر نمی‌شود.

چیزی که در بیرون از متن است، تا جایی در خلوت نیز وجود دارد. در حقیقت، حاشیه‌های زندگی گزیده می‌شوند تا از خود آن حاشیه‌ها در آن نوشته شود. به شرطی که هرگز آن حاشیه بدل به جایی برای ماندن نباشد، جایی باشد برای گذشتن. چون که متن، ماندن است.

حاشیه نزدیک به بیرون است؛ مثل پنجره در «اتاقی در طبقه‌ی هجدهم». اتفاق زمانی می‌افتد که حاشیه را ترک می‌کنیم تا از دست ندهیم؛ زمانی می‌توان حاشیه‌نشین بود که حاشیه‌روی کرده باشیم. به همان اندازه که به داشتن‌اش نیاز داریم، به ترکش نیز داشته باشیم؛ وگرنه حاشیه مبدل به زندان شده و دست‌مان را از نوشتن کوتاه می‌کند:

«هرچه کردم نشد

هرچه دیدم نمی‌شود

– با این حساب هرگز آفتاب را نخواهی دید

به آفتاب بسنده نکردند

دیگر انگشتانم را هم ندیدم

اول راست بعد چپ

اما جرم نه در من فروکش که دوچندان شد

زمان کلمه شد

زندان و زندان‌بان کلمه

اکنون همه‌ی آنچه در این‌جاست در مشت من است

میان انگشتانی که نمی‌توانند ببینند

حرف از آنچه نمی‌شود است. بعد یکی می‌گوید: با این حساب، هرگز آفتاب را نخواهی دید.»

«… دیگر انگشتانم را هم ندیدم، اول راست بعد چپ» را بریدند. انگشتان بریده‌شده، مرتکب جرمی شده‌اند و جرم، مرتکب بریدن انگشت و همین، دلیل اینکه «… جرم نه در من فروکش؛ که دو چندان شد.» او خواهان تقاص دو دست‌اش شده که نویسنده بودند.

فکر کردن به گرفتن این تقاص، اضافه‌ای شد بر جرم -که چیزی نوشتنی‌ست. وقتی می‌گوید «اما جرم نه در من فروکش؛ که دو چندان شد» یعنی تمایل شدیدی به دستان نویسنده دارم؛ انگشتانی که از من بریدند. زیرا چیزی برای نوشتن دارم؛ اما دیگر انگشتانم را نمی‌بینم. دست‌ها بدون انگشت‌ها دست می‌مانند، اما دستانی بی‌فعل، فعلی که نوشتن بود.

با این‌حال، نویسنده نیز با دستانی که فعلی ندارند فاقد عمل می‌شود. در واقع زندان‌بانان، انگشتان نویسنده را نبریده‌اند؛ نوشتن را از او بریده‌اند. و همین‌طور، زندان نیز وقتی از ما نویسنده را می‌گیرد، انگشتان‌مان را می‌برد تا نوشتن را از تن‌مان قطع کرده باشد. حالا تنها «چیز نوشتنی» مانده است، چیزی که نمی‌شود. نوشتن آنچه نمی‌شود است. با اینکه همه‌چیز کلمه است: زمان کلمه، زندان و زندان‌بان کلمه. طوری که «… همه‌ی آنچه در این‌جاست در مشت من…» باشد، «میان انگشتانی که نمی‌توانند ببینند» و این همان چیز نوشتنی است. البته آن چیز نوشتنی‌ای که با بریدن نوشتن از نویسنده، خود را مبدل به امر نانوشتنی کرده است.

همه‌چیز از نوشته شدن فرار می‌کند، در واقع از شناخته شدن. چیز نوشتنیِ نویسنده‌ی در بند، یک امر نانوشتنی‌ست.

ناممکن متن را باید دریافت؛ آن چیزهایی را که نوشتن آن را بر ما ناممکن کرده است. اگر انگشت را قطع می‌کند، آن دست را بالا کنیم؛ کلمه‌ای را که همه‌ی آنچه را در آن‌جاست -در مشتی بی‌انگشت و در واقع میان انگشتانی که نمی‌بینند- ممکن به خواندن کرده است.

«انگشتانی که نمی‌توانند ببینند» چون قطع شده‌اند؛ دیگر دیده نمی‌شوند، درست مثل پرنده‌ای که می‌نویسیم و پرواز نمی‌کند. متن مانع فراموشی می‌شود و برای همین با دیدن دست انگشت بریده، قادر به خواندن‌اش می‌شویم. پس نویسنده در این حالت، دارد متن را -که از نوشته شدن می‌گریزد- به درون خودش می‌اندازد. دقیقاً همان‌گونه که «پرنده‌ای که نوشته می‌شود، نمی‌پرد» متن را در مقابل خودش می‌گذارد و آن را به خودش ارجاع می‌دهد.

منطق متن این است که «پرنده‌ای که نوشته می‌شود، نمی‌پرد» یک امر بدیهی است و چیز گفتنی چیزی است که دیگران ندانند. پس امر بدیهی قابل گفتن نیست. این‌جاست که  متن را به خودش نشان دادن، در حد متن را در تقابل خودش گذاشتن می‌رسد و آن را برای متن، چیز قابل گفتن کرده در تحلیل خودش فرو می‌برد.