چشمهایم را میبندم
دهانم را در گلویم میریزم
گوشهایم را طوری که گویی کَرَم
جمع میکنم تمامم را و میبندم
طوری که از بیرون مرده باشم
با آنچه در چشمهای خود پنهان کردهام ادامه میدهم
با آنچه که نیست
(نیست!؟)
گویی نبوده
شاید پنهان شده
(اگر نشده باشد چی؟)
باید بیشتر ببینم
تاریکی درون تاریکی
درون تاریکی تاریکی
باید پیدایش کنم
حتا اگر شده با چشمهای باز
باز، اسم پرندهایست
با بالهای باز
با پرواز
در آسمان
شاید اشتباه فکر میکنم
شاید پرندهها پرواز نمیکردند
آخر، آخرین باز در آخرین بار خود در قفسی بود
قفسی زیبا با میلههای تزئینشده از طلا
با طعمه
بهترین طعمهها
(آیا به پرواز هم فکر میکرد؟
به پریدن با بالهای باز؟)
کدام باز
کدام پریدن
کدام پرنده
شاید اصلاً افسانه است اینها
افسانهای که شهبازها سرودهاند
چشمهایم را باز میکنم
باز، باز و بازتر
تا شاید پیدایش کنم
تا شاید بتوانم ببینم آنچه را که نیست
نیست، هیچی نیست
تاریکی درون تاریکی
درون تاریکی تاریکی
باید بیشتر ببینم
شاید پنهان
شاید گم شده
آه اگر گم نشده باشد چی؟!
اگر سرگردان بیآنکه در سرم باشد!
چشمهایم را میبندم
حواسم را
و فرو میروم
چون کوری
کوری که دنبال چیزیست
دنبال چیزی که پنهان کرده
چیزی که







